مهمانی

بعد از چند سالی که  افطار مهمانی نمی دادم امروز یه دفعه دوست داشتم مهمانی بدم ..امروز  از صبح مشغول تدارک مهمانی بودم و الان همه ی کارام رو کردم و منتطرم که مهمونا بیان ..سپهر بیشتر ذوق داره ..و من حس خوبی داشتم از صبح ...انگار یه کار جدید داشتم انجام میدادم ...هر کاری اگه عادت نشه و با عشق و علاقه باشه خیلی به ادم میچسبه ...راستش رو بخواهین مهمانی رفتن رو زیاد دوست ندارم و بیشتر از سر اجبار میرم ..ولی امروز لحظه های خوبی داشتم با سپهر از صبح از دسر درست کردن و خرابکاری های سپهر گرفته تا برنج دم کردن ...خیلی خوبه که سپهر رو دارم ..و خیلی خوشحالم که ۲۴ سالگی مادر شدم ..ضرورت بودنش رو تو این سن نوجوانیش بیشتر و بیشتر حس میکنم ..حتی چشم دراندناش و جواب دادناش و خلاصه غر غر های این سنش برام جذابه ..با این که با جذبه ی مادرانه م ظاهرا بهش رو نمی دم ولی تو دلم ذوق میکنم وقتی باهام مخالفت میکنه و حرف خودش رو با اعتماد به نفس خاصش به کرسی میشونه ...

....

صدای آرامشت به گوش میرسد

و من .. هیچ .....

تنها شنونده ی حس آرامت هستم ..

 

.....

نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن.
آدم‌ها که عقیده‌ات را می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند. می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است.

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم - زویا پیرزاد