حس مادرانه ..

خوب خدا رو شکر که گذشت این ترم پاس کردم نمره م هم خوب شد دیگه ...میریم تا ترم بعدی ....

این روزا درگیر کارای سپهرم ..سومین بازیش رو دارن ضبط می کنن ..اینجا نگفته بودم سپهردو تا فیلم داستانی تو نقش کوتاه بازی کرد و حالا تو این کار نقش اول هست و کلا موضوع سر همین پسر کوچولویی هست که سپهر نقشش رو بازی می کنه چند وقتی ضبط سکانس های فیلمه ...یه مدتی کمتر این طرفام ..هر وقت خواست این فیلم پخش بشه حتما اینجا اعلام میکنم تا ببینین ...بعد از اتمام کارش اسم فیلم رو  کارگردانش و عکساش رو تو نقش می ذارم ببینین ....

یه حس قشنگ دارم وقتی سپهر داره گریم میشه ..وقتی بازی میکنه ..وقتی اینقدر راحت و خوب در مقابل دوربین ظاهر میشه بهش افتخار میکنم ...و راحت بگم خیلی خیلی خوشحال میشم تا عمق وجودم حس میکنم موفقیت بچه ها چقدر باعث افتخار ماهاست ...از این که این راه ناهموار رو طی کردم تنها به دلیل بودن پسرکم راضی ام ....

امیدوارم تمام مامانای دنیا شیرینی موفقیت بچه هاشون رو نوش جان کنن ...

دیشب پشت تلفن به خاله ش میگفت اگه امضا می خوای بیا بگیر که دیگه معلوم نیست وقت کنم بهت امضا بدم ..خاله ش هم در حال قربون صدقه رفتنش میگفت غلط میکنی که وقت من رو نداری ...گفته باشم ....بچه م جو گیر شده ...

            سپهر با دایی جانش

Photo-0021.jpg

وقتی سپهر جوجو بود ...ای جانم ..

DSC00289.JPG

بعد از مدتی ...

در راستای زگهواره تا گور دانش بجوی که ابوریحان جان بیرونی دم مرگش همین جوری یه هذیونی گفته و منم که جو گیر شدم دم پیری رفتم کلاس مکالمه ی زبان انگلیسی تا دم گور دانشی بجوییم خدایی ناکرده بی دانش تو گور نریم و اینا ..امروز فاینال زبان داشتیم و چنان امتحان سخت بود که من فشارم بالا رفت و خلاصه دست زیر چانه هی به چشمان شهلای استاد عزیز نگاه کردم و هی به ورقه ...تازه دوست داشتم اندک طرحی هم بکشیی یم ..خلاصه الان در حالی که گند زدم به امتحان و دارم خدا خدا میکنم که فقط پاس کنم تا آبرویم نزد استاد که رفت .....الان  دیگه تا این لحظه از سوگلی بلبل زبون کلاسش نا امید شده .....حداقل نزد خودم نرود ..الان یه دوش گرفتم و خوشحال با یه لیوان خوشمل چای سبز دارم می تایپم براتون داغ داغ داغ ....آدم بشو نیستم من ،عوض این که الان ناراحت باشم نمی دونم چرا خوشحالم ....

این گند زدن به امتحان لا اقل باعث شد که این سکوت چند روزه شکسته بشه که هی یه لحظه غرق می شدم تو حس نوشتن و لحظه ایی دیگه فارغ از غرق شدن با نفسی عمیق به سطح اب اومده همینطوری ساکت و ارام می خوابیدم و بی خیال دست و پا زدن ...

حالا اگه اینم نمی نوشتم چه اتفاقی می افتاد معلوم نیست ...

درست و درمون نوشت :

مطالبتون رو می خونم دوستان عزیزم که برام نوشتین فراموشتون کردم ...

دوستون دارم مگه میشه  اینجا رو و شماهایی که قسمتی از ذهنم هستین  فراموش کرد ..می خونمتون فقط مدتی حس کامنت گذاشتن و نوشتن ندارم ..حالم خوبه ..خیلی خوب ..قربونتون بشم نگرانم نباشین ...خوب باشین و سبز ...