صدای پای بهار  می آید  گوش کن !!!!!!!!!!!!!!!!

    

بهار نزدیک است

بوی آمدنش در همه جا پراکنده شده

صدای قدم هایش را می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طبیعت با آمدنش رنگ زندگی میگیرد

پرندگان به آشیان باز میگردند

بهار نزدیک است     می آید   آرام    آرام

لباسی از مهر به  تن کنیم

و بار دیگر آمدن عمو نوروز پیر روزگار دیده را جشن بگیریم

آری نوروز این پیر فرزانه که از قرنهای دور از روزگار جمشید باستانی

سرود خوش اهورا مزدا را با خود داشت اکنون در این اوقات در این

لحظات با برترین آوایش به دیدارمان می آید

این تجدید دیدار را باری دیگر خوش جشن بگیریم

پ.ن: اول از هر چیزی آمدن بهار و شکوفایی زندگی رو به تمام دوستان خوب اینترنتیم تبریک می گم  پیشاپیش ببخشید کمی عجله دارم این روزا

پ.ن :می خواستم مطلب دیگری که در قالب یک داستان واقعی بود براتون بذارم ولی چون خیلی غم انگیز بود موکول می کنم به وقتی دیگه

پ.ن:خوب دیگه بسه پی نوشت  شاد باشید همیشه

بی دعوت

به اطراف نگاه می کرد نمی دونست باید چه کار کنه زمان از دستش رفته بود داشت کم کم تموم می شد باید کاری می کرد ولی نه پاهاش قدرت داشت نه فکرش کار می کرد هوا سرد بود برف میومد برف برف برف

 نگاه تازه ای توی دلش پیچید

هوای تازه می خواست برای نفس کشیدن

و بعد آهی کهنه درونش رو سوزاند به اطراف نگاه کرد در یک لحظه تصمیم گرفت

 باید به طفلی زندگی می بخشید

 به یاد روزها و شبهای بی کسی اش افتاد که توی چهار دیواری اتاق پرورشگاه گذشته بود

طفل رو آروم در آغوش کشید و به آغوش گرمش دعوتش کرد

حالا دیگه خیلی اطمینان داشت و تمام تردید ها جاش رو به یقین داد

چرا بعضی از ما اینقدر بی دعوت به زمین وارد می شیم ؟

  بی دعوت درست مثل خودش .


یه نگاه واقعی که گاهی دل آدمو خیلی می سوزونه !!!!!!

چرا ما ها گاهی فکر می کنیم هر کاری رو با یه نَفْس، می تونیم انجام بدیم  ؟